درود
به علت فیلتر شدن به آدرس www.reflix.co.srانتقال یافت
با تشکر
+ نوشته شده در ساعت   توسط مفقودالاثر
|
انگار ما هم از فیلتر نجات پیدا کردیم.
یا خدا بابا ما کاری نکردیم فیلتر نکنین
+ نوشته شده در ساعت   توسط مفقودالاثر
|
درود
روز چهاردهم(آقایان) و پانزدهم (خانم ها)همین ماه اردوی بازدید از مناطق جنگی توسط دفاتر فرهنگ برگزار میشود.
از علاقمندان دعوت شده.
هلال احمر هم عضو می پذیرد.
با تشکر
پیشاپیش سال نو را تبریک عرض میکنیم.

+ نوشته شده در ساعت   توسط مفقودالاثر
|
بر سر اين ماسه ها دراز زماني است
كشتي فرسوده ئي خموش نشسته ست
ليك نه فرسوده آن چنان كه دگر هيچ
چشم اميدي به سوي آن نتوان بست.
حوصله كردم بسي، كه ماهيگيران
آيند از راه سوي كشتي معيوب:
پتك ببينم كه مي فشارد با ميخ
اره ببينم كه مي سرايد با چوب.
مانده به اميد و انتظار كه روزي
اين به شن افتاده را بر آب ببينم ـ
شادي بينم به روي ساحل آباد
وين ز غم آباد را خراب ببينم.
پاره ببينم سكوت مرگ به ساحل
كامده با خش و خش موج شتابان
همنفس و، زير كومة من بيمار
قصة نابود مي سرايد با آن . . .
پنجره را باز مي كنم سوي دريا
هر سحر از شوق، تا ببينم هستند؟
مرغي پر مي كشد ز صخره هراسان.
چله نشسته قرق به ساحل اگر چند،
با دل بيمار من عجيب اميدي است:
از قروق هوشيار و موج تكاپوي
بر دو لبش پوزخنده ئيست ظفرمند،
وز سمج اين قروق نمي رود از روي!
كرده چنانم اميدوار كه دانم
روزي ازين پنجره نسيمك دريا
كلبة چوبين من بياكند از بانگ
با تن بيمار برجهاندم از جا.
خم شوم از اين دريچه شسته ز باران
قطره ئي آويزدم به مژه ز شادي:
بينم صيادهاي بحر خزر را
گرم به تعمير عيب كشتي بادي.
نعره ز دل بركشم ز شادي بسيار
پنجره بر هم زنم ز خود شده، مفتون.
كفش نجويم دگر، برهنه سر و پاي
جست زنم از ميان كلبه به بيرون!
+ نوشته شده در ساعت   توسط مفقودالاثر
|
بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت
بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند
بر آن آئينة زنگار بسته
بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند
بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد
بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر
بر آن پله كه بر جا مانده خاموش
كسش ننهاده ديري پاي بر سر ـ
بهار منتظر بي مصرف افتاد!
به هر بامي درنگي كرد و بگذشت
به هر كوئي صدائي كرد و استاد
ولي نامد جواب از قريه، نز دشت.
نه دود از كومه ئي برخاست در ده
نه چوپاني به صحرا دم به ني داد
نه گل روئيد، نه زنبور پر زد
نه مرغ كدخدا برداشت فرياد.
به صد اميد آمد، رفت نوميد
بهار ـ آري بر او نگشود كس در.
درين ويران به رويش كس نخنديد
كسي تاجي ز گل ننهاد بر سر.
كسي از كومه سر بيرون نياورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقي.
هوا با ضربه هاي دف نجنبيد
گل خودروي بر نامد ز باغي.
نه آدم ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه . . . ده خاموش، خاموش.
نه كبكنجير مي خواند به دره
نه بر پسته شكوفه مي زند جوش.
به هيچ ارابه ئي اسبي نبستند
سرود پتك آهنگر نيامد
كسي خيشي نبرد از ده به مزرع
سگ گله به عوعو در نيامد.
كسي پيدا نشد غمناك و خوشحال
كه پا بر جادة خلوت گذارد
كسي پيدا نشد در مقدم سال
كه شادان يا غمين آهي برآرد.
غروب روز اول ليك، تنها
درين خلوتگه غوكان مفلوك
به ياد آن حكايت ها كه رفته ست
ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك . . .
بهار آمد، نبود اما حياتي
درين ويرانسراي محنت آور
بهار آمد، دريغا از نشاطي
كه شمع افروزد و بگشايدش در!
+ نوشته شده در ساعت   توسط مفقودالاثر
|
«ـ نازلي! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار . . .»
نازلي سخن نگفت؛
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت . . .
«ـ نازلي! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجة مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!»
نازلي سخن نگفت؛
چو خورشيد
از تيرگي برآمد و در خون نشست و رفت . . .
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت . . .
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شكست!»
و
رفت . . .
+ نوشته شده در ساعت   توسط مفقودالاثر
|